«سیلویا پلات» را بهتر بشناسیم
با این که «سیلویا پلات» اکنون به عنوان یکی از پیشگامان سبک «شعر اعترافی» شناخته می شود، او هنگام مرگ خود بر اثر خودکشی در سال 1963، از شهرت قابلتوجهی برخوردار نبود. اما میراث ادبی «سیلویا پلات» مدت ها است که پس از مرگ نابهنگام این نویسندهی آمریکایی، به زندگی خود ادامه می دهد: مجموعه اشعار او به همراه یک رمان، که اغلب پس از مرگ او به چاپ رسیدند، همچنان جایگاه ویژهای در میان مخاطبین و منتقدین دارند. با این مطلب همراه شوید تا دربارهی زندگی شخصی و حرفهای «سیلویا پلات» بیشتر بدانیم.
انتشار نخستین شعر در هشت سالگی
اولین تلاش «پلات» در عرصهی شعر، در بخش مربوط به کودکان در روزنامهی «Boston Herald» در سال 1941 به چاپ رسید:
«بشنو آواز جیرجیرک ها را
در علف های مرطوب.
شبتاب های کوچک درخشان
چشمکزنان هنگام عبور.»
این شروع زودهنگام در هنر شعر، بعدها با چاپ آثار «پلات» در معتبرترین و شناختهشدهترین مجله ها و روزنامه های ایالات متحده، همچون «نیویورکر»، ادامه پیدا کرد.
ارتباط با پدر و تأثیرپذیری از او
پدر «سیلویا»، «آتو امیل پلات»، در نوجوانی از آلمان به ایالات متحده مهاجرت کرد و بعدها به استاد حشرهشناسی در دانشگاه «بوستون» تبدیل شد. او به شکل ویژه به پژوهش در مورد زندگی زنبورها می پرداخت و در سال 1934 نیز کتابی را دربارهی کلونیِ زنبورهای عسل و چگونگی نقش ملکه در آن ها نوشت. «آتو» تأثیر قابلتوجهی بر آثار ادبی «سیلویا پلات» داشت: یکی از مشهورترین شعرهای او، «بابا» نام دارد که به همراه برخی دیگر از اشعار «پلات»، نشان می دهد این نویسنده احتمالا به دنبال یافتن خصوصیت های پدرش در شریک زندگیِ احتمالی خود بوده است.
زمانی که «سیلویا» هشت ساله بود، «آتو پلات» به شکلی غیرمنتظره به خاطر آسیب های ناشی از تشخیص دیرهنگام بیماری دیابت از دنیا رفت و «سیلویا» پس از آن، تا آخر عمر با غم از دست دادن پدرش مواجه بود. «سیلویا پلات» در پاییز سال 1962، مجموعهای از پنج شعر را با نام «اشعار زنبور» در کمتر از یک هفته خلق کرد. این اشعار، آثاری امیدوارانه و دلگرمکننده هستند که در ابتدا قرار بود در بخش انتهاییِ مجموعه شعر او به نام «آریِل» قرار بگیرند، اما پس از مرگ «پلات»، در کنار اشعار تاریکتر و غمانگیزتری همچون «کناره» و «کلمات» که در آخرین روزهای زندگی او خلق شدند، جای گرفتند. «اشعار زنبور» آنقدر متفاوت از مضامین همیشگیِ «پلات» جلوه می کنند که اغلب اوقات به هنگام صحبت دربارهی این نویسنده، نادیده گرفته می شوند.
خلق کتابهای کودک
«پلات» مجموعهای کوچک از داستان های کودک خلق کرده بود که پس از مرگ او، در میان سایر یادداشت ها و دفترهایش کشف و منتشر شد. یکی از این داستان ها، ماجرایی دلنشین دربارهی پسری به نام «مکس نیکس» و کت و شلوار زردرنگ او است. در این داستان، «مکسِ» هفت ساله، کوچکترین کودک در میان هفت برادری است که نام دو نفر از آن ها، «آتو» و «امیل» است—نام های پدر «سیلویا».
موفقیت در سالهای نوجوانی
اگرچه در اغلب اوقات از «سیلویا پلات» به عنوان چهرهای تراژیک یاد می شود، اما معلم ها و اطرافیانش، او را فردی باانگیزه و بلندپرواز در نوجوانی و ابتدای بزرگسالی توصیف کردهاند. «پلات» بهترین نمره ها را می گرفت، در کالج «اسمیت» درس می خواند و از طریق بورس به «کیمبریج» در انگلستان راه یافته بود. او همچنین جوایز ادبی متعددی را هنگام حضور در کالج از آن خود کرد.
فعالیت به عنوان دبیر مجله
«پلات» در کالج «اسمیت»، در یک رقابت ادبی به موفقیت رسید و در تابستان سال 1953 به یکی از «دبیران مهمان» در مجلهی «مادمازل» تبدیل شد. این تجربه، نقطهی تحولی در زندگی و کار «پلات» بود؛ تنها رمان او به نام «حباب شیشه»، داستانی خودزندگینامهای بر اساس دوران حضور «پلات» در شهر نیویورک به حساب می آید. او این تجربه را با عبارت «رنج، مهمانی، کار» توصیف کرد. «پلات» پس از بازگشت به خانه در «بوستون»، به افسردگی شدیدی مبتلا شد و دست به خودکشی زد که البته از آن جان سالم به در برد؛ او برای مدتی کوتاه در بیمارستان بستری شد، اما سپس به کالج بازگشت و به عنوان دانشجوی ممتاز فارغالتحصیل شد.
ازدواج با شاعری شناختهشده
«پلات»، شاعری انگلیسی به نام «تد هیوز»—که یکی از برجستهترین شاعران نسل خود به حساب می آمد و لقب «ملکالشعرای بریتانیا» را در چهارده سال پایانی عمرش در اختیار داشت—را زمانی ملاقات کرد که مشغول تحصیل در «کیمبریج» (در سال 1956) بود، و این دو شاعر، چهار ماه بعد با هم ازدواج کردند. آن ها تاریخ ازدواج خود را شانزدهم ماه ژوئن یا «روز بلوم» انتخاب کردند: روز یادبود و گرامیداشت نویسندهی ایرلندی، «جیمز جویس».
رابطهی آن ها، پرشور اما بیثبات بود؛ در دههی 1960، «پلات» برای تراپیست خود نوشت که اندکی قبل از تجربهی سقط جنین، «هیوز» او را کتک می زده است؛ «هیوز» به «پلات» وفادار نبود و بسیاری از پژوهشگران اعتقاد دارند زنی که با «هیوز» ارتباط داشت، در زمان خودکشی «پلات»، باردار بوده است. در پنج ماه پایانی زندگی «پلات»، آن ها از هم جدا شده بودند و «سیلویا» به همراه دو فرزندشان در لندن زندگی می کرد و می نوشت. به خاطر این که آن ها در زمان مرگِ «پلات» به صورت قانونی از یکدیگر جدا نشده بودند، «هیوز» خانهی «پلات» را به ارث برد—و همینطور آثار منتشرنشدهی او را. «هیوز» تصمیم گرفت کتاب «آریِل» را به انتشار برساند، اما این کار را با اضافه کردن اشعار جدید، کنار گذاشتن برخی اشعار و تغییر ترتیب شعرها انجام داد.
خلق برجستهترین آثار اندکی پیش از مرگ
«پلات» در صبح یازدهم فوریهی سال 1963 بر اثر خودکشی جان سپرد؛ اتفاقی که نتیجهی ماه ها ناآرامی، افسردگی شدید و شاید میزانی قابلتوجه از خلق آثار ادبی بود. «پلات» و همسرش به تازگی از هم جدا شده بودند و او دو کودکِ کمسنوسال در خانه داشت؛ «سیلویا» به همین خاطر در طول زمستانی بیاندازه سرد در لندن، به شکلی بیوقفه از ساعت چهار تا هشت صبح می نوشت. این تلاش ها به خلق مجموعه شعر «آریِل» انجامید که دربردارندهی برخی از مشهورترین اشعار او، همچون «لیدی لازاروس» و «بابا»، است.
اولین برندهی «جایزه پولیتزر» پس از مرگ
در سال 1982، «سیلویا پلات» به اولین شاعری تبدیل شد که «جایزه پولیتزر» را پس از مرگ از آن خود کرده است. او این جایزه را به خاطر مجموعه اشعار خود—با ویرایش «تد هیوز»—به دست آورد. «هیوز» در مقدمهی این کتاب دربارهی «پلات» می نویسد: «نگرش او نسبت به اشعارش مثل یک صنعتگر بود. اگر نمی توانست از مواد موجود، یک میز خلق کند، از خلق یک صندلی یا حتی چیزی کوچکتر نیز کاملا رضایت داشت.»
«اثر سیلویا پلات» و دنیای روانشناسی
عبارت «شاعر افسرده» مدت هاست که یکی از کلیشه ها در دنیای خلق هنری بوده است—تا حدی که روانشناسی به نام «جیمز سی. کافمن» در سال 2001 این مفهوم را «اثر سیلویا پلات» نام گذاشت و بیش از پیش، باعث راهیابی آن به فرهنگ عامه شد. «کافمن» سال ها بعد از انجام این کار ابراز پشیمانی کرد و گفت که در زمان نامگذاری، «جوان و نادان» بوده است.
میراث ادبی نامیرا
«سیلویا پلات» از زمان مرگ خود در سال 1963، تأثیری پیوسته بر فرهنگ و ادبیات داشته است. از ارجاعات بیپایان در رسانه های اجتماعی و نقلقول های معروف در فیلم ها و سایر قالب های هنری گرفته تا تأثیرگذاری مستقیم بر سایر نویسندگان برجسته همچون «جویس کارول اوتس»، نام «سیلویا پلات» همچنان در حلقه های فرهنگی و ادبی در سراسر جهان جلوهای آشکار دارد.
نگاهی به کتاب «سلاخخانه شماره پنج» اثر «کرت ونهگات»
«کِرت ونهگات» کتاب «سلاخخانه شماره پنج» را در طول جنگ آمریکا در ویتنام نوشت—جنگی که آغازش هیچوقت به صورت رسمی توسط «کنگره ایالات متحده» اعلام نشد و به عقیدهی بسیاری از افراد، استفادهای ناعادلانه و غیرضروری از قدرت آمریکا بود. این درگیری به همراه نبردی بزرگتر یعنی «جنگ سرد» میان آمریکا و «اتحاد جماهیر شوروی» (دو ابرقدرت نوظهور پس از جنگ جهانی دوم)، پسزمینهی سیاسی و اجتماعی داستان در رمان «سلاخخانه شماره پنج» را به وجود می آورد.
در اواخر دههی 1960 و اوایل دههی 1970، گزارش ها دربارهی سربازان کشته شده در ویتنام را تقریبا هر شب می شد در اخبار شنید، و ساخت و ذخیرهسازیِ سلاح های هستهای در آمریکا و شوروی تا فروپاشی حکومت کمونیست در روسیه ادامه یافت. رمان «سلاخخانه شماره پنج» را که به «جنگ جهانی دوم» می پردازد و مرگ تعداد زیادی از آلمانی ها در شهر «درِسدِن» را توصیف می کند، می توان پرداختی به شرایط معاصر جهان نیز در نظر گرفت: درسی هشداردهنده در مورد هراس های جنگ در تمام مکان ها و دوران ها.
«جنگ جهانی دوم» را می توان مهمترین و تأثیرگذارترین رویداد در زندگی نسلی از نویسندگان آمریکایی در نظر گرفت—نسلی که آثارشان در دهه های 1940، 1950، 1960، و 1970، تلاشی بود برای مواجه شدن با پیامدهای این جنگ و همینطور با واقعیت های سیاسی و اجتماعیِ «جنگ سرد». رمان «تبصره 22» اثر «جوزف هلر» که در سال 1961 به چاپ رسید، پرداختی طنزآمیز به جنگ بود. کتاب «وی» و کتاب «رنگینکمان جاذبه» اثر «تامس پینچن» آثاری وسیع و پیچیده بودند که پیرنگ های تودرتو و بخش های طنزآمیز و سوررئال آن ها، روشی برای مواجهه با آوارگی و خشونت ناشی از جنگ به حساب می آمد.
«ونهگات» («وانهگِت») در کتاب «سلاخخانه شماره پنج»، مخاطبین را با «بیلی پیلگریم» آشنا می کند: مردی که «از بُعد زمان رها شده است»، کسی که در طول داستان در «نبرد بولج» اسیر می شود، به اسارت آلمانی ها درمی آید، و در طول بمباران شهر «درسدن»، در یک سلاخخانه نگه داشته می شود. دو خط روایی در داستان به چشم می خورد؛ نخستین خط روایی به ماجرای آشنایی «بیلی پیلگریم» با سربازی نهچندان فرمانبردار به نام «رولند ویری»، ماجرای اسارتِ تقریبا مضحکِ آن ها توسط آلمانی ها، فرستاده شدن آن ها به اردوگاه اسرای جنگی، و بعد فرستاده شدن آن ها به شهر «درسدن» می پردازد. در خط روایی دوم، «بیلی» در زمان سفر می کند—از دوران حضورش در جنگ و دوران جوانیاش، تا زندگیاش پس از پایان جنگ و همچنین زمانی که توسط بیگانگان فضایی ربوده شد.
جنگ و مرگ
کتاب «سلاخخانه شماره پنج» تلاشی است توسط «کرت ونهگات» برای مواجه شدن و کنار آمدن با رویدادهای بمباران شهر «درسدن» که باعث مرگ بیش از صد هزار آلمانی (اغلب، افراد غیرنظامی) شد و یکی از زیباترین شهرهای آروپا را به ویرانه تبدیل کرد. «ونهگات» این کار را از طریق توصیف تجارب شخصی خودش در جنگ انجام می دهد، و همینطور از طریق روایت داستان «بیلی پیلگریم»، کاراکتری خیالی که مسیرش گهگاه با زندگی «ونهگات» پیوند می خورد.
رمان اما هنگام تصویر کردن جنگ و خشونت، نگرشی «نهیلیستی» یا «هیچانگارانه» را اتخاذ نمی کند، بلکه در عوض، دو فلسفه را برای مرگ ارائه می کند که درنهایت به هم پیوند می خورند. نخستین فلسفه که به واسطهی عبارت «رسم روزگار چنین است» در داستان مورد اشاره قرار می گیرد، بیان می کند که مرگ فقط بخشی از زندگی است—چیزی که نمی توان در مقابل آن ایستاد. فلسفهی دوم، نگرش بیگانگان فضایی (به نام «ترالفامادوری ها») در مورد زندگی «در چهار بُعد» است. از آنجایی که «ترالفامادوری ها» تمام لحظات زندگی (و ادبیات) را به صورت همزمان می بینند، می توانند میان لحظات زندگی و مرک حرکت کنند و «از بُعد زمان رها» باشند. این نگرش نیز به تشویقِ پذیرشِ مرگ به عنوان بخشی از زندگی می پردازد.
خیال و واقعیت
«ونهگات» از عناصر داستان های «علمی تخیلی» به عنوان ابزاری برای پیوند زدن رویدادهای زندگی «بیلی پیلگریم» به یکدیگر استفاده می کند، و همینطور برای به وجود آوردن بحث های فلسفی دربارهی ماهیت زمان و مرگ. «ونهگات» در ابتدای مسیر حرفهای خود، خالق داستان های «علمی تخیلی» بود، و کاراکتری در رمان به نام «کیلگور تراوت» که نویسندهای گمنام و کمتجربه است و داستان های علمیتخیلیِ عجیب و مبتکرانه می نویسد، شبیه به کاریکاتوری از خود «ونهگات» به نظر می رسد.
داستان «علمی تخیلی» همچنین با سایر «داستان هایی» مقایسه می شود که کاراکترهای رمان به منظور بقا در مواجهه با خشونت و مرگ، از آن استفاده می کنند. انگلیسی ها در اردوگاه اسرای جنگی، وقت خود را با داستان «سیندرلا»، اجرای نمایش، و رویاپردازی می گذرانند و به این صورت تلاش می کنند از هراس های جنگ دور بمانند. به علاوه موضوع «جنگ ویتنام» در قالب تلاشی برای محقق ساختن یک فانتزی یا توهمِ سیاسی به تصویر کشیده می شود: جنگی ناعادلانه که توسط صاحبان قدرت توجیه شده است. از این منظر، داستان «علمی تخیلی» در جهان رمان «سلاخخانه شماره پنج»، حقایقی مهم را دربارهی مرگ، زندگی و زمان آشکار می کند، در حالی که «زندگی واقعی» که به «بیلی پیلگریم» نشان داده می شود، اغلب دربردارندهی فانتزی، وهم، و خیالپردازی است.
خیال و واقعیت
«ونهگات» از عناصر داستان های «علمی تخیلی» به عنوان ابزاری برای پیوند زدن رویدادهای زندگی «بیلی پیلگریم» به یکدیگر استفاده می کند، و همینطور برای به وجود آوردن بحث های فلسفی دربارهی ماهیت زمان و مرگ. «ونهگات» در ابتدای مسیر حرفهای خود، خالق داستان های «علمی تخیلی» بود، و کاراکتری در رمان به نام «کیلگور تراوت» که نویسندهای گمنام و کمتجربه است و داستان های علمیتخیلیِ عجیب و مبتکرانه می نویسد، شبیه به کاریکاتوری از خود «ونهگات» به نظر می رسد.
داستان «علمی تخیلی» همچنین با سایر «داستان هایی» مقایسه می شود که کاراکترهای رمان به منظور بقا در مواجهه با خشونت و مرگ، از آن استفاده می کنند. انگلیسی ها در اردوگاه اسرای جنگی، وقت خود را با داستان «سیندرلا»، اجرای نمایش، و رویاپردازی می گذرانند و به این صورت تلاش می کنند از هراس های جنگ دور بمانند. به علاوه موضوع «جنگ ویتنام» در قالب تلاشی برای محقق ساختن یک فانتزی یا توهمِ سیاسی به تصویر کشیده می شود: جنگی ناعادلانه که توسط صاحبان قدرت توجیه شده است. از این منظر، داستان «علمی تخیلی» در جهان رمان «سلاخخانه شماره پنج»، حقایقی مهم را دربارهی مرگ، زندگی و زمان آشکار می کند، در حالی که «زندگی واقعی» که به «بیلی پیلگریم» نشان داده می شود، اغلب دربردارندهی فانتزی، وهم، و خیالپردازی است.
حقیقت
رمان «سلاخخانه شماره پنج» بارها و بارها به تِم «حقیقت» می پردازد. «ونهگات» در فصل اول می گوید که قصدش، نوشتن شرحی دربارهی بمباران شهر «درسدن» است. او آشفتگی و غیرمعمول بودنِ جنگ را از طریق ایجاد آشفتگی در روایت خطیِ رمان، و همینطور از طریق افزایش جنبه های «غیرمعمول» در داستان (مانند سفر در زمان، بیگانگان فضایی، و غیره) به تصویر درمی آورد.
بسیاری از کاراکترها، ربوده شدنِ «بیلی پیلگریم» توسط فضایی ها را زیر سوال می برند، اما حقایقی که «ترالفامادوری ها» آشکار می کنند، بر ادامهی روایت سایه می افکند. تجارب «بیلی» در سیارهی «ترالفامادور»، در زندانی که مانند حیوانی در باغوحش او را به نمایش می گذارند، حقیقت و داستان را دوباره در هم می آمیزد. درنهایت، «ونهگات» به شکلی هنرمندانه از تمام جنبه های روایت خود برای از راه رسیدن صحنهی پایانی رمان و برملا شدن «حقیقت» استفاده می کند.
سورئالیسم: دنیای دیوانگان
سؤال: برای نصب یک لامپ به چند سورئالیست نیاز است؟
جواب: یک ماهی.
اگر این سؤال و جواب به نظرتان گیج کننده است، به هدف زده ایم. دنیای سورئالیسم پر است از ساعت های در حال ذوب (نقاشی سالوادور دالی) و سیب هایی در مقابل چهره (نقاشی رنه ماگریت).
وقتی کلمه ی سورئالیسم را می شنوید، احتمالاً اولین چیزی که به ذهنتان می آید، «سالوادور دالی» است. مردی که سبیل تابیده ی عجیبش به سورئالیسم پیوند خورده است.
این شروع خوبی است… ولی دنیای دیوانه وار، عجیب و غریب و پر از تناقض سورئالیسم وسیع تر از این حرف هاست. سورئالیسم را بیشتر با هنرهای تجسمی می شناسند (و از این نظر باید از «دالی» تشکر کنیم که نقاشی های فراواقع گرایانه اش مشهور شدند) اما در واقع، این جنبش نه تنها در هنرهای تجسمی، بلکه در ادبیات ریشه دارد.
شکستن واقعیت
گروهی از نویسندگان، به سرپرستی «آندره برِتون» در اوایل دهه ی 1920 در پاریس گرد هم آمدند. آن ها می خواستند لرزه ای به پیکره ی ادبیات بیندازند. برتون در سال 1924 اولین بیانیه ی سورئالیسم را منتشر کرد که در آن اهداف و مقاصد سورئالیست ها تعریف شده بود.
پس سورئالیست ها می خواستند فرم های جدید ادبی بسازند و بدون تردید، ساختن این فرم ها در گرو شکستن قواعد پیشین بود. شکستن؟ شاید بهتر است بگوییم ترکاندن!
انجمن شاعران مرده و زنده
بیشتر سورئالیست ها، شاعر بودند. اگر چه در میان آن ها کسانی به نثر می نوشتند و در زمره ی آثارشان، رمان هم دیده می شد. آن ها در نوشتن، تکنیکی به نام «نوشتن اتوماتیک» را به کار می بردند که در آن، شاعر به خود اجازه می داد کلمات، تصاویر و جملات بدون دخالت خودآگاهش بر روی کاغذ جاری شوند.
بچه های بد ادبیات
سورئالیست ها تحت تأثیر یافته های روانشناسی و روانکاوی بودند و به کارگیری تکنیک هایی مانند نوشتن اتوماتیک، در راستای دستیابی بی واسطه به ضمیر ناخودآگاه و انگیزه های آن بود. این بچه های بد دنیای ادبی، لحظه ای از عصیان گری دست بر نمی داشتند و به همین سبب، نوشته های آن ها به شدت انقلابی بود.
آن ها صحنه ها و وقایع را واقع گرایانه به تصویر نمی کشیدند، بلکه آثارشان بر مبنای اتفاقات فراواقعی، دیوانه وار و غیر عقلانی، شکل می گرفت. بنابراین عجیب نیست که در داستانی سورئال با حیواناتی برخورد کنیم که دندان هایشان را مسواک می زنند، خانه هایی را ببینیم که در حال خونریزی هستند و یا هر اتفاقی که می تواند به نوعی تجربه ای وهم آلود قلمداد شود! تجربه ای که سفر به دنیایی ناشناخته را رقم می زند.
این جا همه ی ما دیوانه ایم!
سورئالیسم، آینه هایی وهماندود را بر دیوار زندگی مان قرار می دهد که از طریق آن ها می توانیم به ماهیت تحریف شده ی واقعیت بنگریم و ببینیم که همه چیز جادویی است: از طلوع آفتاب گرفته تا کوهی یخی که بخش اعظمش در زیر آب پنهان است. (همان طور که «فروید» ذهن انسان را به کوهی از یخ تشبیه می کرد که در اقیانوس شناور است و باور داشت ما نسبت به بخش بزرگی از ذهنمان ناآگاه هستیم.)
بنابراین، سورئالیسم همان سرزمینی است که در آن رؤیاهای بی منطق به وجود می آیند و راه هایی غیر قابل پیش بینی از ناکجاآباد سر در می آورند. همان جایی که گربه ی داستان «ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب» نه تنها به آلیس، که به همه ی ما می گوید: «این جا همه ی ما دیوانه ایم…» بی دلیل نیست که «سالوادور دالی» نابغه ی دیوانه ی سورئالیست، داستان «ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب» را تصویرسازی کرده است.
چرا سورئالیسم مهم است؟
وودی آلن در فیلم «نیمه شب در پاریس» (ساخته ی 2011) به این سؤال پاسخ می دهد. «جیل بِندِر»، شخصیت اصلی این فیلم، در زمان سفر می کند. او در دوره ی معاصر در حال قدم زدن در پاریس است که ناگهان به دهه ی 1920 می رود و احساس بیگانگی می کند. چه کسی می تواند به او تسلی خاطر دهد؟ او در کافه ای با «سالوادور دالی»، «مَن رِی» و «لوئیس بونوئل» ملاقات می کند. «من ری» و «لوئیس بونوئل» در آثارشان گرایش به سورئالیسم نشان دادند. «سالوادور دالی» به اتفاق «لوئیس بونوئل» دو فیلم «سگ آندلسی» و «عصر طلایی» را ساخت. فیلم «سگ آندلسی» از یک سری تصورات هولناک فرویدی تشکیل شده است. این فیلم، دنیایی را نشان می دهد که همه ی واقعیت هایش در هم رفته است و «بونوئل» و «دالی» آن را با تصاویر دهشتناک اسطوره هایی شخصی و سرابِ دیوانگیِ خود سرشار کرده اند.
سورئالیست ها بهترین کسانی هستند که وقتی احساس می کنید از دنیای دیگری آمده اید، به استقبالتان می آیند.
اگر عاشق شده اید و احساس سردرگمی می کنید، سورئالیست ها هوایتان را دارند. آن ها درکتان می کنند. اگر رؤیای دیشبتان بیش از حد دیوانه وار به نظر می رسد، سر بر شانه ی یک سورئالیست بگذارید. اگر کاسه ی صبرتان از رمز و راز زندگی لبریز شده، یک اثر سورئالیستی بخوانید و مطمئن باشید نویسنده دست در دستتان می گذارد. همه ی ما در لحظاتی گیج می شویم و دنیا، به نظرمان سورئالیستی می آید. پس چه چیزی بهتر از این که با فراواقع گرایان همدل و هم زبان شویم؟ برای لیموهایتان چشم و سبیل بگذارید و لیموناد سورئالیستی بنوشید و اگر نخواستید این لیموناد عجیب را بنوشید، آن را آتش بزنید و درباره ی تجربه تان بنویسید!
سورئالیسم به ما یادآوری می کند، سلطه ی ناخودآگاه در جای جای زندگی مان وجود دارد. ما نیمی از اوقات (یا بیش از آن)، تحت سلطه ی چیزهایی هستیم که از آن ها آگاه نیستیم؛ یعنی دقیقاً نمی دانیم نیاز یا علاقه ی واقعی مان چیست. بنابراین چه راه بهتری از سورئالیسم سراغ دارید که دیوانگی درونمان را به رویمان بیاورد؟!
ریشه های سورئالیسم
سورئالیسم در ادبیات، پیوند زدن واقعیت و تخیل است. سورئالیست ها در جست و جوی راهی بودند تا بر تناقضات ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه غلبه کنند و یکی از این راه ها، ساختن داستان های عجیب و پر از کولاژهای حیرت انگیز بود. وحشتی که به دلیل جنگ جهانی اول، اروپا را در بر گرفته بود، روز به روز به سیاسی شدن هنر دامن می زد. سورئالیست ها می خواستند از مرزهای ترس و وحشت پا فراتر بگذارند و علیه سلطه ی سیاست بجنگند. البته هدف این جنبش، به ذات، سیاسی نبود. هنرمندانِ فراواقع گرا می خواستند زخم های ناشی از جنگ را ترمیم کنند. پدر این جنبش «آندره برتون»، با نوشتن بیانه ی سورئالیسم، ندای سرآغازی نو در هنر مدرن را سر داد.
ندای فراواقع گرایی در رمان «نادیا»
رمان «نادیا» (منتشر شده در سال 1928 میلادی) نوشته ی «آندره برتون»، تجسم زیبایی شناسی سورئالیستی است. «آندره برتون» در این رمان، از ملاقات و رابطه ی پیچیده با شخصیتی اسرارآمیز سخن می گوید. نادیا، زنی جوان است که آمده تا رویکرد افراطی به آرمان های سورئالیستی برتون را محقق کند.
اما چه چیزی باعث شده تا نادیا به کهنالگو و غایت دستاورد هنری و زیبایی شناسی یک سورئالیست تبدیل شود؟ پاسخ، این است: توانایی دیدن قلمرویی فراتر از واقعیت و ماهیت شبح گون نادیا.
نادیا کیست؟ از ابتدا تا انتهای کتاب، برتون می پرسد «نادیا کیست؟» برای برتون، نادیا شکل ایده آلی از سورئالیسم است زیرا او ماهیت فراعقلانی زنانه را آشکار می سازد. جنون او، که با گسترش داستان وضوح بیشتری می یابد، غایت تجربه ی سورئالیستی است.
سورئالیسم، آغاز و پایان مشخصی ندارد
با وجود این که جنبش سورئالیسم ظاهراً در اوایل قرن 20 آغاز شده و چند سال بعد به پایان رسیده، تأثیرات آن در ادبیات از دیروز تا امروز غیرقابل انکار است. جالب این جاست که داستان های سورئالیستی از نظر تاریخی نیز خط زمانی را در هم شکسته اند! یعنی حتی پیش از صدور بیانیه ی سورئالیسم در دهه ی 1920، به آثاری بر می خوریم که مایه های سورئالیستی و فانتزی دارند. حتماً یادتان نرفته که «ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب» در سال 1865 منتشر شده است. در داستان های متأخرتر نیز تأثیرات سحرانگیز سورئالیسم بر مهم ترین نویسندگان تاریخ ادبیات مشهود است: داستان های «کافکا»، رمان هایی چون «زن در ریگ روان» اثر «کوبو آبه»، «مرشد و مارگریتا» نوشته ی «بولگاکف»، «شهرهای ناپیدا (نامرئی)» نوشته ی «ایتالو کالوینو»، داستان های «هاروکی موراکامی» و صدها رمان و داستان کوتاه دیگر.
بررسی کتاب «تصویر دوریان گری» اثر «اسکار وایلد»
نام «دوریان گرِی» به نمادی ماندگار در فرهنگ ادبی جهان تبدیل شده است. «سندروم دوریان گری» اکنون عبارتی آشنا برای توصیفِ مجموعهای از ویژگی ها و رفتارهای مربوط به «نارسیسیسم» یا «خودشیفتگی» به حساب می آید. این سندروم اغلب به اختلال روانی حاد اشاره می کند و علائم آن، یادآورِ رفتارهای شخصیت «دوریان» در رمان برجستهی «اسکار وایلد» است.
دیگر آثار قرن نوزدهمی که مانند رمان «تصویر دوریان گری»، محیط های «گوتیک» و رویدادهای ماورایی را به تصویر می کشند، آثاری همچون کتاب «فرانکنشتاین» اثر «مِری شِلی» و کتاب «قلب رازگو» اثر «ادگار الن پو» هستند. همچنین کتاب «راز ادوین درود» اثر «چارلز دیکنز»، به خاطر ارائهی تصاویری تاریک از لندنی مملو از مخدر و وسوسه های ریز و درشت، اتمسفری مشابه را می آفریند. به علاوه می دانیم که «اسکار وایلد» از تم های دو داستانِ «فاوست» و «دکتر جکیل و آقای هاید» به عنوان منبع الهام استفاده کرد، و ارجاعاتی به این آثار در پیرنگ رمان «تصویر دوریان گری» به چشم می خورد.
داستان در نگارخانهی مردی به نام «بزیل هالوارد» آغاز می شود؛ او در حال صحبت با دوست قدیمی خود، مردی اندیشمند و فلسفهورز به نام «لُرد هِنری واتن» است. «بزیل» به «هنری» می گوید که در حال کار روی یک پرتره است، بهترین اثری که تا کنون خلق کرده است: تصویری از جوانی زیبا به نام «دوریان گری» که تأثیری خارقالعاده بر مرد نقاش داشته است. در حقیقت، این تأثیرگذاری آنقدر شگرف است که «بزیل» در ابتدا نمی خواهد تصویر را به کسی نشان دهد.
قسمتی از متن کتاب:
“نگارخانه پر بود از بوی گل های نسترن، و چون باد ملایم تابستانی در میان درختان باغ می جنبید، از میان درِ باز، بوی تند گل های یاس، یا عطر ظریف خارهای کبود گل به درون می آمد. «لرد هنری واتن» که روی نیمکتِ پوشیده با خورجین های ایرانی لم داده بود و پیوسته سیگار دود می کرد، فقط می توانست پرتویی از شکوفه های عسلیرنگ و چون عسل شیرینِ لابورنوم را ببیند، که ساخه های لرزانش تحمل آنهمه زیباییِ شعلهگون را نداشت؛ گاه به گاه سایهی پرندگان رقصی می کرد بر روی پرده های ابریشم توساه که روی پنجرهی بلند را گرفته بودند و کوتاه زمانی جلوهای ژاپنی پدید می آورد، و «لُرد» را به یاد نگارگران پریدهرنگ توکیو می انداخت که از رهگذرِ هنر نقاشی که الزاما بیجنبش است، کوشش در القای جنبش و سرعت داشتند.—از کتاب «تصویر دوریان گری» اثر «اسکار وایلد»“
فناپذیری
مشکل از جایی آغاز می شود که «هنری» به «دوریان» هشدار می دهد که جوانی و زیباییِ خارقالعادهاش با گذر زمان از بین خواهد رفت، و به او می گوید که باید بیشترین استفاده را از آن ببرد. زیبایی «دوریان» به گونهای است که افراد پیرامونش را حیرتزده می کند، و به نظر می رسد تمام جنبه های مثبت در زندگی او، فقط از همین زیبایی سرچشمه می گیرد، حتی اگر «دوریان» شخصیتی جذاب یا ثروتی قابلتوجه داشته باشد. «دوریان» نمی تواند هشدار «هنری» را فراموش کند، و طولی نمی کشد که نوع نگاهش به پرترهی «بزیل» از خودش، به کلی عوض می شود.
ناگهان به نظر می رسد که پرتره به جای بخشیدن جاودانگی به «دوریان»، در حال تمسخرِ فناپذیریِ اوست: پرتره تغییری نمی کند، اما «دوریان» پیر و پیرتر خواهد شد. «دوریان» سپس از گذر زمان آگاه می شود، از این که زیباییاش به تدریج محو و محوتر خواهد شد. تا پیش از این، او زیبایی خود را صرفا بخشی از وجود خودش در نظر می گرفت، اما به محض این که متوجه می شود این زیبایی با گذر زمان از او گرفته خواهد شد، به هر طریقی که شده می خواهد آن را حفظ کند.
با پیشروی روایت، «دوریان» به واسطهی دگرگونیِ ماوراییِ پرترهی خود، از سالخوردگی نجات می یابد؛ اما با این که ظاهر او اکنون تحت سلطهی مرگ و فناپذیری نیست، به نظر می رسد که این آزادی جدید، «دوریان» را به سوی رفتارهایی جدید سوق می دهد: افراط در لذتطلبی، اهمیت ندادن به پیامدهای کارهایش، و نابود کردنِ دوستان و معشوقان از طریق نفوذ و بیرحمی خود.
رمان به این صورت، این ایده را مورد توجه قرار می دهد که سالخوردگی و مرگ همیشه زیبایی و جوانی را نابود می کند، اما این زیبایی و جوانی در حقیقت بهتر است که نابود شوند: زیبایی و جوانی جاودان، همانگونه که در آثار هنری به چشم می خورد، در دنیای واقعی به عاملی برای ویرانی و تباهی تبدیل می شود. همزمان با چروکیده شدن روح «دوریان»، ظاهر زیبای خودش به یک یادآوری دردناک از معصومیتی که از دست داده است، تبدیل می شود.
هنر
رمان «تصویر دوریان گری» با ارائهی یک تئوری دربارهی هدف و مقصود هنر آغاز می شود. «وایلد» با تشریح تئوری خود به این نقطه می رسد که «هنر به شکل کلی کاملا بیفایده است.» به عنوان مخاطب رمان نمی دانیم که این جمله نوعی هشدار از طرف راوی است یا خیر، اما چیزی که در ادامه برای ما روایت می شود، همین نکته را گسترش می دهد. داستان، قالب های زیادی از هنر را به تصویر می کشد و به این نکته می پردازد که باورِ بیش از اندازه محکم به هنر و اشتباه گرفتن آن با دنیای واقعیت، می تواند خطرآفرین باشد. همه چیز با یک نقاشی آغاز می شود، اثری که نوع نگاهِ افرادِ خیره به خود را تغییر می دهد و به نظر می رسد که خودش نیز تغییر می یابد. به محض این که «بزیل» می گوید که نقاشی، روح «دوریان گری» را در خود جای داده است و به محض این که «دوریان» وجودِ این قدرت در پرتره را می پذیرد، نقاشی جان می گیرد و به دنیای واقعیت وارد می شود.
اطراف «دوریان» در جامعه و در خانهی خودش، پر از پرتره ها و تصاویر گوناگونی است که زندگی را به گونهای «منجمد در زمان» نشان می دهند. پرتره ها، پارچه های نگارین، منظره ها—تصاویر همه جا او را محاصره کردهاند. این فشار و بارِ همیشگی هنر است که «دوریان» را نابود می کند، بارِ ناشی از این که خودش به یک اثر هنری زنده تبدیل شده و زندگی واقعی در پرتره بازتاب یافته است. «وایلد» با مطرح کردن این تئوری دربارهی مقصود هنر در پیشگفتار رمان «تصویر دوریان گری»، از ما دعوت می کند تا فُرم و مقصودِ خودِ رمان را به عنوان یک اثر هنری، زیر سوال ببریم.
تأثیرگذاری
قدرت تأثیرگذاری یک فرد بر فردی دیگر، یکی از تم هایی است که در سراسر رمان «تصویر دوریان گری» به چشم می خورد. در ابتدا، «بزیل» تحت تأثیر سوژهی نقاشی خود، «دوریان»، قرار می گیرد. تجربهی این عواطف جدید، باعث آشفتگی و دگرگونی «بزیل» می شود اما تأثیرگذاری «دوریان» بر او، بسیار چندوجهیتر و گستردهتر از صرفا این عواطف است: به نظر می رسد که این تأثیرگذاری، توانایی «بزیل» در خلق آثار هنری را تغییر می دهد، و حتی باعث دگرگونیِ خودِ نقاشی به شیوهای ماورایی می شود.
در رمان، از قدرت تأثیرگذاری می توان برای مجاب کردن و تغییر نگرش دیگران استفاده کرد. فلسفهورزی ها و پارادوکس های «لرد هِنری» قدرتی اغواکننده بر برخی کاراکترها دارد، و باعث می شود «دوریان» به این تئوری ها کاملا اعتقاد پیدا کند و زندگیاش را بر اساس آن ها به پیش ببرد. به عنوان نمونه، این ایده از «لرد هِنری» که روح و حواس انسان می توانند برای یکدیگر التیامبخش باشند، در ذهن «دوریان» قدرت می گیرد و او را به سوی این فکر سوق می دهد که سوءمصرف مخدر می تواند درمانی کارساز برای روح او باشد.
برترین شخصیت های شرور در داستان ها
شاید در بیشتر مواقع طرفدار شخصیت های قهرمان در داستان ها باشیم، اما بدون شخصیت های شرور جذاب و به یاد ماندنی، برخی از برترین داستان ها در ادبیات جهان را از دست می دادیم. سرنوشت «هری پاتر» چه می شد اگر «ولدمورت» نبود؟ «اتتلو» اگر «ایاگو» نبود؟ «فرودو» اگر «اُرک ها» نبودند؟ همه ی آن ها خیلی خوشحال تر بودند و احتمالا شهروندانی بهتر برای جامعه به حساب می آمدند، اما جذاب ترین تجربه های زندگی خود را نیز از دست می دادند! در واقع شخصیت های شرور همیشه تحسین برانگیز نیستند اما وجودشان همیشه مترادف است با تجارب هیجان انگیز و به یاد ماندنی.
برترین شخصیت های شرور معمولا به میزان قهرمان ها پیچیده هستند و انگیزه های سفت و سختی دارند. گاهی اوقات حتی ممکن است از شخصیت شرور داستان طرفداری کنیم چون قهرمان قصه، آن شخصیت شگفت انگیزی نیست که قبلا تصور می کردیم. شخصیت هایی همچون «اسنیپ»، «گالوم» یا «آقای دارسی» جذاب تر از کاراکترهای شیطانی و دیوصفتِ تکبُعدی هستند، چون لایه های مختلف شخصیتی و خواسته هایی گاها متضاد دارند. از هیولاهای دریایی گرفته تا ملکه های پلید، در این مطلب با برخی از برترین شخصیت های شرور در ادبیات داستانی آشنا می شویم و سعی می کنیم به جنبه های کمتر پرداخت شده ی شخصیت آن ها بیشتر توجه کنیم.
«لیدی مکبث» در کتاب «مکبث»
درست است، «لیدی ام» هیچ مشکلی با شاه کُشی ندارد… او زنی جاه طلب است که تلاش می کند حکومت پدرشاهی را از بین ببرد، یک شاه پس از شاهی دیگر. آیا این خواسته ی زیادی است؟! او همچنین به خاطر احساس عذاب وجدان و پشیمانی از قتل هایی که باعثشان بوده، تا دنیای جنون پیش می رود و سرنوشتی تراژیک پیدا می کند. اما در نهایت، به خاطر مداخله ها و کارهای «لیدی مکبث»، اسکاتلند صاحب پادشاهیِ بهتری می شود.
«اهریمن» در کتاب «بهشت گمشده»
او علیرغم داشتن نقش شیطان، در این شعر ماندگار و خیال انگیز اثر «جان میلتون»، بیشتر یک شخصیت «ضدقهرمان» است تا شخصیتی شرور. او رهبریِ شورشی در بهشت را به دست گرفته، بخشی به این خاطر که مغرور و خودشیفته است و بخشی دیگر، به این دلیل که این اتفاق باید رقم می خورده و در تقدیر، نوشته شده بوده است. او فرشته ای سقوط کرده است که آرزوی «اراده آزاد» را در سر دارد اما با این حال می داند که هیچ وقت به آن دست پیدا نخواهد کرد. کاراکتر اهریمن در «بهشت گمشده» به شخصیتی پیچیده تبدیل می شود که بی باک است اما نقص های زیادی دارد، و ادعا می کند: «حکمرانی در جهنم، بهتر از خدمتگزاری در بهشت است.»
«لانگ جان سیلور» در کتاب «جزیره گنج»
او دزد دریایی است، اما یک دزد دریایی کاملا جذاب! «لانگ جان سیلور» شخصیت شرور اصلی در کتاب «جزیره گنج» اثر «رابرت لوییس استیونسون» است اما با این وجود، برای شخصیت اصلی کم تجربه ی داستان یعنی «جیم» اهمیت قائل است. او شاید کشتی ها را به منظور جست و جو برای یافتن گنج مدفون تصرف کند، اما از طرفی دیگر شخصیتی کاریزماتیک و بامزه دارد و سفرهای دریاییِ معمولا حوصله سر بر به همراه او سرگرم کننده می شوند! «لانگ جان سیلور» همچنین به دنبال دزدی کردن از همه نیست بلکه فقط می خواهد گنج مورد نظرش را بیابد و دوران بازنشستگی اش را با آرامش آغاز کند.
مادرِ «گرندل» در کتاب «بئوولف»
«بئوولف» افسانه ای کهن و بسیار عجیب است. قهرمان داستان، «بئوولف»، باید هیولایی به نام «گرندل» را شکست دهد که انسان ها را می خورد. اما اتفاقات طوری پیش می روند که «بئوولف» مجبور می شود به نبرد با مادر «گرندل» برود، که به دنبال انتقام مرگ پسرش است. او ترکیبی از یک هیولای دریایی و زنی جنگجو است که انگیزه هایش برای کشتن «بئوولف»، قابل درک به نظر می رسند! شاید او بیش از آن که هیولایی شرور باشد، مادری زخم خورده و کینه توز است.
«ایاگو» در کتاب «اتللو»
بدترین شخصیت شرور، کسی است که شما را بهتر از همه می شناسد—شاید کسی که دوستش دارید. و ترسناک ترین انگیزه، عدم وجود انگیزه ای مشخص است. جذاب ترین شخصیت شرور، کسی است که حتی از قهرمان، که نامش عنوان کتاب است، نیز حرف های بیشتری برای گفتن در داستان دارد. «ایاگو» یک شخصیت شرور شگفت انگیز است؛ مردی حقه باز و خطرناک که شخصیتش برای قرن ها منتقدین ادبی و مخاطبین را به وجد آورده است.
«ایمی دون» در کتاب «دختر گمشده»
«ایمی» زنی زخم خورده و متفاوت است که جذابیت داستان پرتعلیق و پرفروش «گیلین فلین» را دو چندان می کند. بدون تردید او شخصیتی شرور است اما همزمان، در حال انتقام گرفتن از افرادی است که سال ها جسم و هویت شخصی اش را تحت سلطه ی خود گرفته بودند. البته این موضوع، کارهای غیر انسانی «ایمی» را توجیه نمی کند اما او نیز برای کارهای خود دلایلی دارد که به نظر خودش، توجیه پذیر هستند.
«هیولای فرانکنشتاین» در کتاب «فرانکنشتاین»
هیولایی مظلوم و ترحم برانگیز! او فقط یک کودک در جسمی ترسناک و بزرگ است و پدرش نیز، علاقه ی چندانی به او ندارد. شاید بتوان گفت هیولا کارهای مرگبارش را از روی شرارت یا حتی خشم انجام نمی دهد؛ او فقط راه بهتری نمی شناسد. به محض این که این شخصیت، ارتباط برقرار کردن را یاد می گیرد، از صدمه زدن به دیگران دست می کشد. احتمالا خود «ویکی فرانکنشتاین»، شخصیت شرورِ واقعیِ داستان است چون برای اجتناب از مواجهه و صحبت کردن با پسر عجیب و هیولاگونه اش، تا قطب شمال می گریزد.
«موبی دیک» در کتاب «موبی دیک»
علیرغم این که عنوان کتاب «هرمان ملویل» نام او است، «موبی دیک» در واقع شخصیت شرور این داستان به شمار می آید… اگرچه کار اشتباهی انجام نداده است. او فقط می خواهد یک نهنگ زنده باشد و شکار نشود! اما این موضوع، «کاپیتان اِیهَب» را بسیار عصبانی می کند. اما متأسفانه یا خوشبختانه، طبیعت به این راحتی ها تن به شکست نمی دهد. شخصیت های شرورِ اندکی در ادبیات وجود دارند که انگیزه ها و خواسته هایشان به اندازه ی «موبی دیک»، قابل درک و توجیه پذیر باشد.
«هانیبال لکتر» در کتاب «سکوت بره ها»
او را بیشتر با بازی درخشان «آنتونی هاپکینز» در اقتباس سینمایی کتاب «سکوت بره ها» به خاطر می آوریم اما این شخصیت نابغه و ترسناک—روانپزشک، قاتل سریالی، آدمخوار—را «توماس هریس» خلق کرده است. در قسمتی از داستان درباره ی این شخصیت گفته می شود: «نمی دانند چه نامی برای او بگذارند». او از هوش و دانش بالای خود به بهترین شکل برای رسیدن به مقاصدش استفاده می کند و حتی با حرف هایش می تواند افراد را وادار به انجام کارهایی شوکه کننده و برخلاف میلشان کند.
کتاب «پرتقال کوکی»: خشونت، موسیقی، و اراده آزاد
به نظر می رسد کار نوشتن رمان به صورت روزانه، از هیچ چیزی تشکیل نشده است به جز تصمیمگیری های گوناگون. آیا این پاراگراف باید در این قسمت باشد؟ آیا این بخش از توصیفات را می توان در دیالوگ ها پراکنده کرد؟ در چه زمانی این اطلاعات باید به مخاطبین منتقل شود؟ آیا باید از صفت و قیدی متفاوت در این جمله استفاده شود؟ و غیره و غیره.
البته واضح است که این تصمیمات، جزئی هستند و کمابیش توسط ذهن خودآگاه مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرند. تمام تصمیمات مهم، در طرف مقابل، حتی قبل از نشستن نویسنده پشت میز تحریرش، اتخاذ شدهاند و در یک یا چند لحظه در موردشان تصمیمگیری نمی شود. تصمیم های مهم و اصلی در ذات و سرشتِ ایدهی نخست قرار دارند—در همان احساس یا ندایی که به نویسنده می گوید رمانی هست که می توانی آن را بنویسی. به شکلی کاملا اسرارآمیز، این ذهن ناخودآگاه است که کار اصلی را در این فرآیند انجام می دهد. کسی نمی داند این اتفاق چگونه رقم می خورد.
زمانی که «آنتونی بِرجِس» در سال 1960 تصمیم گرفت رمان «پرتقال کوکی» را بنویسد، می توانیم مطمئن باشیم که می دانست چه چیزی در انتظارش است. او می دانست داستانش در آیندهای نزدیک رقم خواهد خورد و در مسیر استانداردِ داستان های «علمی تخیلی» حرکت خواهد کرد. «برجس» می دانست «ضدقهرمانِ» بیرحمش، «الکس»، داستان را روایت خواهد کرد و این کار را با گویشی خاص انجام خواهد داد که تا پیش از این مورد استفاده قرار نگرفته بود. او می دانست که داستانش قرار است با مفهوم «خیر» و «شر» در ارتباط باشد، و البته با «اراده آزاد». «برجس» همچنین می دانست «الکس»، علاقهای کاملا غیرمنتظره خواهد داشت: عشقی عمیق به موسیقی کلاسیک.
بخشی از متن کتاب:
“چکمه یا کفش یا ناخنتون یه جورایی شما رو هیپنوتیزم می کرد، گردنتون راست می شد و طوری می لرزیدید که انگار گربهاید. این قدر می لرزیدید که دیگه چیزی باقی نمی موند. اسم و بدن و هویتتون رو از دست می دادید و اصلا براتون مهم نبود. این قدر صبر می کردید که ناخنتون زرد می شد، بعد زردتر و زردتر. بعد نور رو به شکل ذرات اتم می دیدید و چکمه و ناخن، یا گرد و خاکِ روی پاچهی شلوارتون به یه مکان خیلی خیلی خیلی بزرگ تبدیل می شد؛ بزرگتر از کل دنیا، و وقتی همهی اینا تموم می شد، شما رو به خدا معرفی می کردند.—از کتاب «پرتقال کوکی» اثر «آنتونی برجس»“
وقتی پس از گذشت بیش از نیم قرن، دوباره به سراغ سوسیوپاتِ جوان این داستان می رویم (شخصیتی که در فیلم اقتباسیِ تحسین شده از این اثر به کارگردانی «استنلی کوبریک»، به شکلی درخشان توسط «ملکوم مک داول» به تصویر کشیده شد)، نبوغِ «برجس» در اتخاذ این تصمیم ها را بهتر درک می کنیم. «الکس» به مددکار اجتماعیاش که با عجله خود را به زندان رسانده است، می گوید: «کار من نبود، برادر، قربان. حرفم را به گوششان برسان، قربان، چون من اینقدر بد نیستم.» اما «الکس» می تواند تا این اندازه بد باشد، و خودش هم این را می داند. بخش های آغازین کتاب «پرتقال کوکی»، پس از گذشت چندین دهه، همچنان تصویری شوکهکننده به حساب می آید: جنایت و سنگدلی با لبخندی اهمرینی.
شبی در شهر، «الکس» و همدستان او در جنایت، جلوی یک مدیر مدرسه را می گیرند، کتاب هایش را پاره می کنند، لباس هایش را درمی آورند و دندان های مصنوعیاش را می شکنند؛ آن ها سپس از یک مغازهدار و همسرش دزدی می کنند و آن دو را کتک می زنند؛ بعد سراغ کتک زدن یک بیخانمانِ مست می روند؛ با یکی از گروه های رقیب زد و خورد می کنند؛ سپس ماشینی را می دزدند، به یک زوج حمله می کنند، به زور وارد خانهای می شوند و متن های کاریِ صاحب خانه را از بین می برند و به همسرش تجاوز می کنند. تمام این اتفاقات فقط در بیست صفحهی نخست داستان رقم می خورد.
خشونت اما در بخش دوم رمان، خاستگاهی متفاوت پیدا می کند: خشونتی «پاکیزه»، متمرکز و هدفمند از طرف نهاد قدرت. «الکس» که اصلاحناپذیر به نظر می رسد، پس از گذراندن دو سال از دوران محکومیت خود، برای حضور در دورهای فشرده از «درمان تأدیبی» انتخاب می شود که گونهای از «بیزاریدرمانی» است. هر صبح به «الکس»، یک داروی تهوعآور قوی تزریق می شود و او را روی صندلی چرخدار به اتاقی می برند که در آن، سرش را محکم می بندند و چشمانش را باز نگه می دارند.
«الکس» سپس مجبور است تصاویری آشنا از دعوا، قطع عضو، شکنجه های ژاپنی، تیراندازی، و اجساد عریان را تماشا کند. موسیقی متنِ یکی از این کلیپ ها، سمفونی شمارهی پنج «بتهوون» است. «الکس» از حالا به بعد، نه فقط در زمان فکر کردن به خشونت، بلکه هر بار که آثار «بتهوون» یا سایر استادان موسیقی را می شنود، احساس حالت تهوع شدید خواهد داشت. روح او مانند غدهای سرطانی، با جراحی از جسمش بیرون کشیده شده است.
کتاب «پرتقال کوکی» با دو پایانِ متفاوت به چاپ رسید. نسخهی آمریکایی داستان (نسخهای که توسط «کوبریک» برای ساخت فیلم مورد استفاده قرار گرفت)، فصل نهایی کتاب را حذف، و نسخهی «تاریکِ» پایانبندی را ارائه می کند. اما در نسخهی اصلی، «الکس» به نوعی «رستگاری» دست می یابد. در این نسخه از مخاطبین خواسته می شود که رقم خوردن تغییرات گسترده در «الکس» را بپذیرند—آن هم در هجده سالگی این شخصیت.
شاید ارائهی این پایانِ خوش توسط «برجس»، نشاندهندهی این موضوع باشد که او جایی در طول خلق کتاب، از آشوب و انرژی مخرب داستان به ستوه آمد و تصمیم گرفت رمانش را به نوعی به یک «درمان تأدیبی» بفرستد. اما خود «برجس» نیز می دانست که اشکالی در کار است. او در این مورد بیان می کند: «این داستان، بیش از اندازه اخلاقی است. وظیفهی رماننویس، موعظه کردن نیست، نشان دادن است.» اما باید به این نکته نیز توجه داشته باشیم که داستان «پرتقال کوکی»، در ذات، یک «کمدی سیاه» است. کمدی وقتی با مفهوم «شر» مواجه می شود، نیازی به تنبیه یا اصلاح احساس نمی کند بلکه با شوخی های گهگاه تلخ واکنش نشان می دهد.
«برجس» در کتابی در مورد «جیمز جویس» که در سال 1973 به چاپ رسید، میان دو گروه که خودش آن ها را «رماننویس نوع A» و «رماننویس نوع B» نام گذاشته است، تمایزی تفکربرانگیز قائل می شود: «رماننویس نوع A» به پیرنگ، کاراکتر و بینش روانشناختی علاقهمند است، در حالی که «رماننویس نوع B»، بیش از هر چیز، به بازی با کلمات علاقه دارد. به عقیدهی «برجس»، مشهورترین «رمان نوع B»، کتاب «شبزندهداریِ فینِگِن ها» اثر «جیمز جویس» است که «ولادیمیر ناباکوف» آن را «کتابی مثل یک پودینگ سرد، مثل خرناسی مدام از اتاق کناری» توصیف کرده است.
«رمان نوع B» به عنوان یک ژانر، اکنون کاملا به حاشیه رانده شده است و کتاب «پرتقال کوکی» احتمالا تنها بازماندهی قدیمی آن باشد—رمانی که همچنان می توان از سراسر بخش های آن لذت برد. به همین خاطر، «آنتونی برجس» آنگونه که در مورد خودش گفته است، «یک رماننویس نوع B کماهمیت» نیست، بلکه یکی از رماننویسان بزرگ بریتانیا در دهه های اخیر است.
دنیای داستانهای کوتاه «ادگار الن پو»
جزئیات زیادی از زندگی شخصی «ادگار الن پو» در آثارش مورد اشاره قرار می گیرد. می توان گفت راویانِ داستان های او که از تنهایی، خشم، و بیماری در رنج هستند، به شکل خاص، پیوندهایی را با زندگی شخصی «پو» شکل می دهند. تأثیرگذاری های «ادگار الن پو» بر دنیای ادبیات غیرقابلانکار است. کتاب «تصویر دوریان گرِی» اثر «اسکار وایلد» بخش زیادی از پیرنگ پرتعلیق، رویاهای ناشی از مخدر، و «آنتاگونیست» خود را با الهام از آثار «پو» به وجود آورد.
«ویلیام وُردزوُرث»، «مری شِلی»، «پرسی شِلی»، و «ویلیام بلِیک» همگی بخشی از میراث «گوتیک» و «رمانتیک» هستند که «پو» در ایجاد آن نقش بزرگی داشت، و اتمسفر طوفانی و رفتارهای خشونتآمیز در کتاب «فرانکنشتاین»، محیط های خلق شده در آثار «پو» را به یاد مخاطبین می آورد. با این مطلب همراه شوید تا دربارهی جهان داستان های کوتاه «ادگار الن پو» بیشتر بدانیم.
دشمن و همزاد
«ادگار الن پو» در داستان هایش، راویانی را به وجود می آورد که با فرد یا نیرویی متخاصم (یک دشمن یا رقیب) مواجه شدهاند و همین رویارویی است که پیرنگ داستان را به پیش می برد. در داستان کوتاه «گربه سیاه»، این دشمن یا رقیب در قالب یک گربه نمود پیدا می کند—گربهای که انگار می تواند با حس ششم خود، اضطراب و بیقراری راوی را متوجه شود. در اغلب اوقات، خاستگاه این رقابت یا دشمنی به صورت یک راز باقی می ماند، مانند داستان «بشکه آمونتیلادو» که راوی در آن توضیح می دهد که مردی به نام «فرتونادو» به او بدی کرده است و او اکنون می خواهد از مرد انتقام بگیرد، بدون این که توضیحی دربارهی ماهیت مشکل میان آن ها ارائه کند.
در حقیقت، در داستان های «پو»، گاهی این رقابت و دشمنی بدون هیچ جدال یا ستیزهای رقم می خورد. در داستان «قلب رازگو»، راوی صرفا نمی تواند «چشم های کرکسمانندِ» پیرمرد را تحمل کند، در حالی که پیرمرد کاملا بیگناه به نظر می رسد. نفرت فزایندهی راوی در داستان «قلب رازگو» تقریبا بیپایه و اساس است، اما با این حال، وجود دارد و بر او مسلط می شود.
اما این رقابت یا دشمنی در داستان های «پو»، همیشه میان یک انسان و نیرویی دیگر شکل نمی گیرد، بلکه گاهی اوقات، رقابت و دشمنی میان فرد و خودش است. مفهوم «همزاد» در آثار «پو»، موجودی (اغلب ماورایی) است که کاملا مشابه با فردی دیگر به نظر می رسد؛ اما گاهی این شباهت میان «همزاد» و راویِ داستان تا حدی زیاد است که به نظر می رسد راوی به اختلال «شخصیت چندگانه» یا سایر اختلال های روانشناختی دچار است.
آسیب های روانی، باعث شکلگیری برخی از ترسناکترین لحظات در داستان های «پو» می شوند، و دانسته های مخاطبین (و همینطور خود راوی) را از رویدادهای داستان تغییر می دهند: هر چیزی که به نظر می رسید به واسطهی نیرویی ماورایی ایجاد شده است، ناگهان تغییر ماهیت می دهد و خاستگاهش، به ذهن راوی تغییر می یابد.
سلطه مرگ
در بسیاری از داستان های «ادگار الن پو»، این تهدیدِ مرگ است که پیرنگ را به پیش می برد و همان احساسی از تعلیق را می آفریند که داستان های «پو» با آن شناخته می شوند. در داستان کوتاه «مغاک و آونگ»، انتظار مرگ (ابتدا از طریق اعدام، بعد با آونگ، بعد درون مغاک)، راوی را وادار می کند که بارها و بارها با فناپذیری خود روبهرو شود. مرگ در داستان کوتاه «نقاب مرگ سرخ»، تجسم می یابد و در قالب چهرهای کاریزماتیک بر داستان سایه می افکند. حضور همیشگی مرگ، لحن و صدایی رعبانگیز و تهدیدآمیز را به داستان می بخشد، به گونهای که انگار کاراکترها در حال سقوط به سوی پایان خود هستند.
اما گاهی اوقات نیز، تفاوت میان زندگی و مرگ چندان مشخص نیست، و این ابهام فقط به احساس تشویش در داستان های «پو» اضافه می کند. کاراکترهای «ادگار الن پو» گاهی پس از مرگ به دنیای زندگان بازمی گردند و در وضعیتی برزخگونه قرار می گیرند. تقریبا تمام داستان های «پو» به کاوش در تأثیرات مرگ بر زندگان می پردازد و مرز نامشخص میان مرگ و زندگی در این داستان ها، به احساس تشویش و هراس در مخاطبین دامن می زند.
سبک گوتیک
«ادبیات گوتیک» که خاستگاهش به انگلستان در قرن هجدهم بازمی گردد، جنبشی مهم و متمایز در تاریخ ادبی بود با مجموعهای مشخص از تم ها و نمادها که در طول زمان، تغییراتی در آن صورت پذیرفته است. اما برخی از جنبه های مرکزیِ سبک «گوتیک» بدون تغییر باقی ماندهاند، از جمله محیط های تاریک و تشویشآور مانند قلعه های قدیمی، سیاهچال ها، و زندان ها؛ موجودات هراسانگیز، شبحگونه و ماورایی؛ و نمادها و رنگ های مربوط به خشونت و جنایت.
سبک «گوتیکِ» داستان های «ادگار الن پو»، و پیرنگ تاریک، خونین، و پرتعلیق به همراه محیط های خلوت و احساسبرانگیز آن، این آثار را به هم پیوند می زند. رنگ هایی همچون سیاه و سرخ، و نمادهای بصری همچون «چشمان پلید» و «گربه سیاه»، به همراه پستوها و سرداب ها، یک جهان گوتیکِ کاملا آشنا را می آفرینند—به گونهای که انگار تمام داستان های «پو» در دنیایی یکسان رقم می خورند. «پو» همچنین به خاطر وارد کردنِ «ادبیات گوتیک» به «عصر ویکتوریا» و استفاده از روانشناسی هنگام پرداختن به تم های خود شناخته می شود.
خاطرات
بسیاری از راویان داستان های «ادگار الن پو»، داستان هایی را تعریف می کنند که در گذشته رقم خوردهاند. اغلب، تفاوت میان وضعیت کنونی راوی با وضعیت پیشین او بسیار بزرگ و آشکار است. برای مثال، راوی داستان «گربه سیاه» در ابتدا انگار در حال روایت داستانی عادی دربارهی حیوانات خانگی است، اما خودِ داستان خیلی زود برای ما مشخص می کند که راوی اکنون در زندان است. این «پیشآگاهی» از پیامدهای نهایی داستان، بخش عمدهی تعلیق در روایت را به وجود می آورد—اما همچنین میزانی از بیاعتمادی را به داستان اضافه می کند. به عنوان نمونه، وقتی مخاطبین می دانند که کاراکتر اکنون در زندان است، این سوال در ذهنشان شکل می گیرد که آیا راوی در حال پنهان کردن جنبه هایی مشخص از داستان خود است، یا این که رویدادهای آسیبزایی که باعث شد او به زندان بیفتد، باعث تغییر در حافظه و خاطرات او شده است؟
مخدرها و الکل بیش از پیش باعث زیر سوال رفتنِ صحت و درستیِ خاطرات می شوند. در داستان های «پو»، نوشیدن الکل و مصرف مخدر همزمان با رقم خوردن رویدادهای روایت و به پیش رفتن پیرنگ مورد اشاره قرار می گیرد، و این ایده را در ذهن مخاطبین شکل می دهد که راوی داستان ممکن است هم تحت تأثیر جنون باشد و هم الکل و مخدر—نکتهای که باعث می شود مخاطبین نتوانند به شکل کامل به گفته ها یا حتی افکار درونی راوی اعتماد کنند
چگونه ROI خود را از طریق SEM علمی افزایش دهیم؟
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد. لورم ایپسوم متن ساختگی!
اهداف دیجیتالی خود را بشناسید
به صورت خاص دریافت کنید
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
اهداف خود را همیشه بخاطر بسپارید!
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است.
وفا منافی

بازدیدهای عکس را مقایسه کنید
اهداف دیجیتالی خود را بشناسید
به طور خاص دریافت کنید
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
اهداف خود را همیشه بخاطر بسپارید!
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است.
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.وفا منافی
از این ببعد دو برابر سود کنید
اهداف دیجیتالی خود را بشناسید
به طور ویژه دریافت کنید
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
- لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است؟
اهداف خود را همیشه بخاطر بسپارید!
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است.
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.وفا منافی










